خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





حتی عشقبازی باران هم حالم را جا نمی‌آورد!!

    گاهی صدایی از دور می‌آید

     

    که حرمت دستانم را درهم می‌شکند


    و شوقی که اندامم را به لرزه می‌اندازد


     سکوت ، تنهایی ، بیم ، فردا 

     

    چه خواهد شد ؟؟؟ نمی‌دانم


    گاهی جاری می‌شوم


    به دنبال سرابی که واژه‌گون


     از دلم رخت بر می‌بندد


     و تکرار هم‌آغوشی وزن و شعر و قافیه می‌شوم


    گاهی آنقدر دلتنگ روزهای رفته‌ام


     که ثانیه‌های بازآمده را نمی‌بینم


     می‌دانی چند وقت است که فنجانی قهوه ننوشیدم


     در این اتاقهای آبی که یا پنجره ندارند


     و یا پنجره‌شان به کوچه‌ای باز می‌شود


     که رد نگاه‌های تو بر درخت پیر خودنمایی می‌کند


     دلم حضورت را می‌خواهد ،


    وجودت را ، لبخندت را ، شوقت را


     و تکرار لمس تن کوچه‌ای که دیگر دوستش نداری


    گاهی چشمانم ابری


    و دلم اندوهناک جاده‌های بی‌خاطره می‌بارد


     و بوی خیس خاک مرا مدهوش می‌رقصاند


    گاهی برایم شعر می‌خواند


     و من غرق می‌شوم


    در زلال احساسی که گذران است


     و نگاهی که تا عمق وجودم را سوراخ می‌کند


     و نمی‌داند که این پیاله شرابی ندارد


    لبریزم از حسی گنگ که زمستان سرد


     تلخ می‌کند دهان تنهایی‌ام را


    حتی عشقبازی باران هم حالم را جا نمی‌آورد!!!!
    این مطلب تا کنون 5 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : گاهی ,می‌کند ,می‌شوم ,
    حتی عشقبازی باران هم حالم را جا نمی‌آورد!!

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده